انــــــار

انار میوه ی مادرم زهــــــراست

انــــــار

انار میوه ی مادرم زهــــــراست

سهم بعضی مادرها، همیشه غم و انتظار است...

آه مادرها...

ما به وسع قلب کوچکمان، برای فرزندان محبوس در آتش و آوار شما، دعا می کنیم...




۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۵ ، ۰۸:۳۱
انـ ـار

از همان روز اول که مدل دار شد، ترسیدم! حس خوبی نداشتم. هرچند خیلی ها نسبت به معدود مدل هایش ایرادی نمی دیدند و توضیح میدادند که فلان مدل هیچ اشکالی از نظر پوشش و عدم جلب توجه ندارد، و صحیح هم می گفتند اما افتادن این لباس مقدس در دومینوی مد و مدل ترسناک بود.

چادرها مدل دار شدند! فاجعه ای عظیم برای چادر عزیز حضرت زهرا



من از دیدن این عکس فقط خجالت می کشم. شما را به خدا قسم، مدل ها و خلاقیت هایتان را روی همان پیراهن ها و مانتوهایتان پیاده کنید. شما را به خدا قسم، اگر خواهان مدل و تنوع بیرون از خانه اید، چادری نشوید...


۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۶ دی ۹۵ ، ۰۸:۲۵
انـ ـار

روزگار مشغولم کرده. زندگی اسیرم کرده. بدا به حال من که فرصت از تو نوشتن ندارم. فرصت بهانه است، کلمه ایست که ساخته اند تا بی توفیقی را توجیه کنند. سیاهی های من زیاد است و لطف شما زیادتر؛ اگر جز این بود چرا رقم زدید که دوستی عزیزتر از جان، این کتاب را به دستم دهد؟ چرا میان انبوه مشغولیات دنیای دنی، فرصت خواندنش پیدا شد؟ خواندن که نه! نوشیدن و بوییدن و نفس کشیدن... روحم تازه شد. دلم صفا گرفت. پس از مدت ها از ژرفای دلم حسی قشنگ جوشید و در چشم هایم به اشک بدل شد. 

خوابم نمی برد. آرام بلند شدم به قصد خواندنش. همین چند دقیقه ی پیش بود که به صفحات آخرش نزدیک میشدم، دیگر نمیشد نشست، بی اختیار ایستادم. صفحات آخر این کتاب را باید ایستاده خواند از شدت شکوه، از شدت شکوه، از شدت شکوه... 

آخرین جمله از آخرین صفحه را که خواندم، کتاب را بغل گرفتم و بی آنکه بدانم چرا مدت زمانی طولانی اشک ریختم. نه اشک ها تمام میشد و نه حال خوش من  و بعد از آن توسلی بود به باب الحوائجی بزرگ. همو که قمر بنی هاشم می خوانندش....



* کتاب «ماه به روایت آه» نوشته «ابوالفضل زرویی نصرآباد»


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۱
انـ ـار